خانه / اخبار / جمله خواندنی و تامل برانگیز فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری
جمله خواندنی و تامل برانگیز فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری

جمله خواندنی و تامل برانگیز فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری

جمله خواندنی و تامل برانگیز فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری

فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری به عنوان نماینده اصغر فرهادی در اسکار ۲۰۱۷ جمله ای بسیار جالب و به نوعی فیلسوفانه عنوان کرده است که واکنش های مثبت بسیاری از افراد را در پی داشته است. پورتال وهاران در این مقاله متن فیروز نادری را برای شما عزیزان منتشر می کند.

جمله فیروز نادری در مورد خودش و انوشه انصاری

پروفسور فیروز نادری علت انتخاب خودش و انوشه انصاری را چنین بیان کرد :

فرهادی ما را نماینده خود در اسکار کرد چون در کار فضانوردی هستیم و وقتی از فضا به زمین نگاه کنید مرزی نمیبینید، نکته این بود!

جمله خواندنی و تامل برانگیز فیروز نادری در مورد انتخاب خودش و انوشه انصاری

گردآوری: پورتال وهاران www.vaharan.ir

(Visited 1 times, 1 visits today)
همچنین بخوانید:  جزییات کامل خبر تمدید شدن قانون خرید جریمه سربازی آذر 95 + قیمت ها

درباره ی admin

همچنین ببینید

مسعود کیمیایی در برنامه حسین دهباشی : همسرم گوگوش زن پاکیزه ای بود + فیلم

مسعود کیمیایی در برنامه حسین دهباشی : همسرم گوگوش زن پاکیزه ای بود + فیلم

مسعود کیمیایی در برنامه حسین دهباشی : همسرم گوگوش زن پاکیزه ای بود + فیلم …

یک دیدگاه

  1. تاریخ : اواخر شهریور ۱۳۵۹
    خوشحال و دلتنگ بودم . مسرور بابت گرفتن بورسیه از دانشگاه ام.آ.تی و دلتنگ میشدم وقتی ناشکیبایی خانواده ام را میدیدم. چند روز بیشتر تا رفتنم نمانده بود . من در سال ۱۳۵۷ موفق شده بودم با مدرک مهندسی فیزیک کاربردی از دانشگاه پلی تکنیک تهران فارغ التحصیل شوم. میخواستم فیزیک نجوم را ادامه بدم. معدل ۱۷ سال تحصیل (شروع ابتدایی تا پایان لیسانس ) متوسط ۱۷ سال : ۱۹٫۶۹ بود و معدل لیسانسم : ۱۸٫۴۶ بود. در هفت ، هشت روز مانده تا رفتنم ، کار مادرم شده بود ، اضافه و کم کردن محتویات چمدانم بود . بلوز را ورمیداشت و بجایش جوراب نو میگذاشت . یکی از شلوارهایم را برداشت و بجاش برایم ، بادام و فندوق گذاشت . فردا شب دوباره میگفت : اگر یه وقتی دکمه پیراهنت افتاد ، برات نخ و سوزن گذاشتم ، لازمت میشه و … اما پدرم اینجوری نبود ، هواسم بهش بود ، از دیدنم لذت میبرد ولی بروز نمیداد . شنیده بودم که در بین همکاراش مدام پز من را میداد. همکاررانش به او میگفتن : آفرین ، با این بچه بزرگ کردنت . از وقتی که قرار شده بود برم آمریکا و بورس گرفتم و … دیگه رئیسش او را به دیده یک کارگر معمولی نمی دید. یه ذره بیشتر تحویلش میگرفت . بعضی وقت ها هم باهاش سر شوخی را باز میکرد . وقتی که شب میشد و بابام از سرکار می اومد خونه ، همه اتفاقات و شوخی ها و حرف های ریسش را واسه کل خانواده و بخصوص مادرم تعریف میکرد و میخندیدند و با غرور به دیوار تکیه میداد و مادرم هم میشست پیشش و با هم غرق در حرف زدن میشدن و مدام نگاهشون به من بود و … دو روز تا رفتنم مانده بود . یه روز خوب آفتابی . برادر کوچکترم داشت واسه رفتن به مدرسه مداد و پاک کن و ماجیک رنگی هاش را تو کیفش میگذاشت و واسه رفتن به مدرسه آماده میکرد . ساعت نزدیکای ۵۰: ۱۲ ظهر بود ، .
    روز سی و یکم شهریور ۱۳۵۹٫ ناگهان صداهای عجیب و وحشت ناکی به گوشمان رسید . ما نمیدانستیم چی شده . ولی هر چی شده بود ، دیگه از فرداش من بابام را ندیدم. دیگه مادرم سراغ چمدونم نمیرفت ، و دیگه من هم بی خیال رفتن شدم . ..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *